سلام و اما بعد

۶ اکتبر مصادف بود با نود و دمین سالگرد تولد سهراب

یاد سهراب بخیر
که اگر بود صدا در می داد
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
و من آهسته به او میگفتم
هیچکس بود صدایت می زد
...با تو هستم سهراب
حرف های تو همه مثل یک تکه چمن روشن بود
یاد داریم به ما میگفتی
آب را گل نکنیم
آب را همه فهمیدند
مردم این سر رود
و چه کردند با آن
مردم آن سر رود؟
آب را خون کردند
چه به کارون کردند
نخلها پوسیدند
سروها خشکیدند
در گلستانه نه بوی علفی می آمد
و نه گل در دل آبادی
در پی نوری و لبخندی بود
ریشخندی شاید
اهل آبادیها سر رسیدن انبوه
و ز هر رهگذری پرسیدند
خانه دوست کجاست؟
و چنان تند و شتابان رفتند
که ترک خورد همه چینی تنهائیشان
چه حکایت کنم از گونه هایی که تو در خواب و همه تار میشد
چه حکایت کنم از بمبهایی که تو در خواب و همه افتادند
و هواپیمایی که از آن اوج هزاران پایی
بمب میریخت به خاک
و نمی اندیشیدکه به قانون زمین بر بخورد
جنگ خونینی بود
نه چنان جنگ خونین انار و دندان
نه چنان حمله کاشی مسجد به سجود
قتل بود از پی قتل
نه چنان قتل مهتاب به فرمان نرون
و تو میگفتی
من نمیخندم اگر بادکنک می ترکد
خوب شد رفتی و چشم تو ندید
خانه ها می ترکد
و من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
با همه مردم شهر زیر باران رفتم
چشمها را شستم
جور دیگر نتوان دید
آنگاه دانستم
کار من نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید اینست
که در اندوه گل سرخ شناور باشیم
خوش به حالت سهراب
اهل کاشان بودی
اهل کاشان ماندی
اهل کاشان مردی

همین تا بعد...

/ 5 نظر / 8 بازدید
مرغ پخته

ارسال پیامک بدون اینکه شمارتون بیفته روی گوشی طرف تشریف بیارین نظر یادتون نره

مهتاب بارانی

چشمانم بوي باران دارد.........چترت را باز كن تولدت مبارک سهراب [گل][گل][گل] [گل][گل] [دست]

2- اگر تمایل به علوم درون و هنر های باطنی دارید و فکر می کنید که در وجودتان چنین استعدادهایی را دارید، شرکت در مسابقه علوم باطنی فرصتی استثنایی برای داوطلبین می باشد. مجری طرح: مرکز تحقیقات و مطالعات آدرس سایت: http://www.oloomebateni.com/Main/

منان

داداش وبلگ زیبایی داری میشه تبادل لینک کنیم؟ بهم جواب بده مرسی تو وب منم مطالب جالبی پیدا میکنی [ماچ]

ایلیا

خانه ی دوست کجاست؟ و چنان تند و شتابان رفتند به در خانه ی دوست که ترک خورد همه چینی تنهایی شان اهل هیچستان ها ناله سر میدادند کور باید شد کور اهل کوچستان ها همه فریاد زدند دور باید شد دور دور باید شد ازین خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق قهرمانان را بیدار کند بوی هجرت می آمد و مسافرهامان در شتابی که نشد چمدانی حتی بردارند که به اندازه ی پیراهن تنهاییشان جا دارد به دیاری رفتند که درختان سیاسی پیداست و در آن کوچ شتابان پر از گرد و غبار میشنیدم بسیار نه که میپرسیدند کفش هایم کو که فغان می کردند آه پاهایم کو؟ خانه ها زآدم ها خانه تکانی شده بود در سر کوچه ی ما پدری آن شب مرد پسر شاعر او پاسبانی شده بود و قطاری آمد که سیاست میبرد و چه پر بود چه پر و هواپیمایی که از آن اوج هزاران پایی بمب می ریخت به خاک و نمی اندیشید که به قانون زمین بر بخورد و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب همه جا می پیچید و سر هر موجی بانگ آشوب گری آتش جنگی را که فروزان شده بود سخت دامان میزد پسری که سنگ به دیوار دبستان میزد