حقیقت و حالات عشق

دریغا عشق فرض راه است همه کس را. دریغا اگر عشق خالق نداری باری عشق مخلوق مهیا کن تا قدر این
کلمات ترا حاصل شود. دریغا از عشق چه توان گفت! و از عشق چه نشان شاید داد، و چه عبارت توان کرد! در
عشق قدم نهادن کسی را مسلم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند.
عشق آتش است هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهد. هرجا که رسد سوزد، و برنگ خود گرداند.
در عشق کسی قدم نهد کش جان نیست
درماندۀ عشق را از آن درمان نیست
با جان بودن بعشق در سامان نیست
کانگشت بهرچه بر نهی عشق آن نیست
ای عزیز بخدا رسیدن فرض است، و لابد هرچه بواسطۀ آن بخدا رسند، فرض باشد بنزدیک طالبان. عشق بنده
را بخدا رساند، پس عشق از بهر این معنی فرض راه آمد. ای عزیز مجنون صفتی باید که از نام لیلی شنیدن جان
توان باختن، فارغ را از عشق لیلی چه باک و چه خبر! و آنکه عاشق لیلی نباشد آنچه فرض راه مجنون بود، او
را فرض نبود. همه کس را آن دیده نباشد که جمال لیلی بیند و عاشق لیلی شود؛ تا آن دیده یابد که عاشق لیلی
شود که این عشق خود ضرورت باشد. کار آن عشق دارد که چون نام لیلی شنود، گرفتار عشق لیلی شود. بمجرد
اسم عشق عاشق شدن کاری طرفه و اعجوبه باشد:
نادیده هر آنکسی که نام تو شنید
چون حسن و لطافت جمال تو بدید
دل، نامزد تو کرد و مهر تو گزید
جان بر سر دل نهاد و پیش تو کشید
کار طالب آنست که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است؛ بی عشق چگونه زندگانی کند؟!
حیات از عشق میشناس وممات بی عشق می یاب:
روزی دو که اندرین جهانم زنده
آن لحظه شوم زنده که پیشت میرم
شرمم بادا اگر بجانم زنده
و آن دم میرم که بی تو مانم زنده
سودای عشق از زیرکی جهان بهتر ارزد، و دیوانگی عشق بر همه عقلها افزون آید. هر که عشق ندارد، مجنون و
بی حاصل است. هرکه عاشق نیست خودبین و پرکین باشد و خودرای بود؛ عاشقی بی خودی و بی راهی باشد.
دریغا همه جهان و جهانیان کاشکی عاشق بودندی تا همه زنده و با درد بودندی!
عاشق شدن آیین چو من شیداییست
در عالم پیر هر کجا برناییست
ای هرکه نه عاشقست او خود راییست
عاشق بادا که عشق خوش سوداییست
ای عزیز پروانه قوت از عشق آتش خورد بی آتش قرار ندارد و در آتش وجود ندارد تا آنگاه که آتش عشق او را
چنان گرداند که همه جهان آتش بیند؛ چون بآتش رسد، خود را بر میان زند. خود نداند فرقی کردن میان آتش و
غیر آتش، چرا؟ زیرا که عشق، همه خود آتش است:
اندر تن من جای نماند ای بت بیش
گر قصد کنم که برگشایم رگ خویش
الا همه عشق تو گرفت از پس و پیش
ترسم که بعشقت اندر آید سرنیش
چون پروانه خود را بر میان زند، سوخته شود؛ همه نار شود. از خود چه خبر دارد! و تا با خود بود، در خود بود؛
عشق میدید و عشق قوتی دارد که چون عشق سرایت کند بمعشوق، معشوق همگی عاشق را بخود کشد و بخورد.
آتش عشق پروانه را قوت میدهد و اورا م یپروراند تا پروانه پندارد که آتش، عاشق پروانه است؛ معشوق شمع
همچنان با ترتیب و قوت باشد بدین طمع خود را بر میان زند، آتش شمع که معشوق باشد باوی بسوختن درآید
تا همه شمع، آتش باشد: نه عشق و نه پروانه. و پروانه بی طاقت و قوت این م یگوید:
ای بلعجب از بس که ترا بلعجبیست
مسکین دل من ضعیف و عشق تو قویست
جان همه عشاق جهان از تو غمیست
بیچاره ضعیف کش قوی باید زیست
بدایت عشق بکمال، عاشق را آن باشد که معشوق را فراموش کند که عاشق را حساب با عشق است، با معشوق
چه حساب دارد؟ مقصود وی عشق است و حیات وی از عشق باشد، و بی عشق او را مرگ باشد. در این
حالت وقت باشد که خود را نیز فراموش کند که عاشق وقت باشد که از عشق چندان غصه و درد و حسرت بیند که
نه در بند وصال باشد، و نه غم هجران خورد زیرا که نه ازوصال او را شادی آید ونه از فراق او را رنج و غم
نماید. همۀ خود را بعشق داده باشد.
چون از تو بجز عشق نجویم بجهان
بی عشق تو بودنم ندارد سامان
هجران و وصال تو مرا شد یکسان
خواهی تو وصال جوی خواهی هجران

 

 

همین تا بعد...

/ 3 نظر / 33 بازدید
مهتاب بارانی

هرکه عاشق نیست خودبین و پرکین باشد و خودرای بود؛ عاشقی بی خودی و بی راهی باشد. دریغا همه جهان و جهانیان کاشکی عاشق بودندی تا همه زنده و با درد بودندی! عاشق شدن آیین چو من شیداییست در عالم پیر هر کجا برناییست ای هرکه نه عاشقست او خود راییست عاشق بادا که عشق خوش سوداییست مثل همیشه به احترام نامت و اندیشه ات سکوت میکنم

ایلیا

آغوش عشق همیشه باز است... اگر تو نیز آغوش گشوده به روی عشق داشته باشی... عشق آزاد است..که آزادانه بیاید وبرود.. چرا که عشق به هر حال چنین خواهد کرد... اگر بازوانت را به دور عشق ببندی..میبینی که تو مانده ای و تو که خودت را در آغوش داری...