هفت سیــــــــــن ایـــــــــرانی
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: هفت‌سین ،نوروز ،پارسی ،عید

 

سلام و اما بعد

هفت‌سین سفره‌ای است که ایرانیان هنگام نوروز می‌آرایند.

آنچه که در این سفره قرار می‌گیرد، باید دارای پنج ویژگی زیر باشد:

1.پارسی باشد؛ 2.با بند واژهٔ «س» آغاز شود؛ 3.ریشهٔ گیاهی داشته باشد؛ 4.خوردنی باشد؛ 5.اسم مرکب نباشد.نام آنها از واژههای ترکیبی ( مانند سبزیپلو، سیر ترشی، سیب زمینی و مانند آنها) ساخته نشده باشد.؛

با نگرش به آنچه که آمد، شگفتی بزرگیست که در بیست میلیون واژه‌های پارسی، نمیتوان هشتمی را برای هفت سین‌های نوروزی پیدا کرد که دارای این پنج ویژگی باشند.

بنابراین هر آنچه که دارای این ویژگی‌ها نباشد - اگر چه با بندواژهٔ «س» هم آغاز شده باشد - نمی‌توان جزء هفت سین به حسابش آورد. در زبان پارسی، تنها هفت چیز هستند که این ویژگی‌ها را دارا هستند:

 1.سیر : نماد اهورامزدا

 2.سیب: نماد فرشته سپندار مذ، فرشته زن، باروری و پرستاری است.(اسفند)

 3.سبزی:نماد فرشته اردیبهشت و نماد زندگی دوباره است.

 4.سنجد : نماد فرشته خرداد و نماد عشق است.

 5.سرکه: نماد فرشته امرداد و نماد صبر و شکیبایی و جاودانگی است.

 6.سمنو : نماد فرشته شهریور و نماد خواربار است.

 7.سماغ: نماد فرشته بهمن و نماد باران یا رنگ طلوع خورشید است.(بدانید که سماغ واژه پارسی است و نباید با بندواژه "ق" نوشته شود و سماک نام نژاده آن است.)

 کلمات مرکب مانند سیب زمینی و سیرترشی و کلماتی که مربوط به غیر روییدنی خوراکی مانند سپند، سنبل و سکه و ... باشند در این محدود قرار نمی‌گیرند و جز سین‌های اصلی شمارش نمی‌شوند.بر این پایه: - سنبل (نه خوراکی است نه پارسی) تازی است - سکّه (نه خوراکی است نه پارسی) تازی است - سماور (نه خوراکی است نه پارسی) روسی است. همچنین سوزن و سیخ و سه پایه و مانند اینها.

هرچند که در سفرهٔ هفت سین باید به هرحال هفت جزء که با آوای «سین» آغاز می‌شوند (نمادی از «سپنتا») چیده شود، ولی برای زینت و چیدمان دلپذیرتر سفرهٔ هفت سین، تقریباً همهٔ خانواده‌های ایرانی اجزاء دیگری هم در سفره می‌چینند و در آرایش و رنگامیزی سفره شان نهایت خوش سلیقگی را اعمال می‌کنند. سفره هفت سین سین‌های باستانی (خوراکی - روییدنی) سبزه - نماد نوزایی (تولد دوباره) سیب - نماد زیبایی و تندرستی سمنو - نماد فراوانی(برکت) سیر - نماد پزشکی(درمان یا طب) سنجد - نماد عشق سرکه - نماد شکیبایی و عمر سماق - نماد(رنگِ) طلوع خورشید دیگر سین‌ها سکه• سوسن• سنبل • سبزی • سنگک • سپند • سیاهدانه دیگر اقلام کتاب - به نشانه تمدن و خردورزی: دیوان حافظ و شاهنامه و (برای مسلمانان معمولا قرآن) آینه ماهی سرخ یک جفت نوروزی (شمعدان اصیل ایرانی) تخم مرغ رنگی کاسه‌ای از آب که پرتقال یا نارنج در آن غوطه‌ور است (به نشانه زمین در فضا) یک شیرینی ایرانی (مانند باقلوا، شیرینی آردنخودچی، ...) همچنین:گلاب • آجیل • شکلات • گل نرگس سایر موارد موجود آینه و کتابی مقدس در کنار آن هم از اجزائی است که تقریباً در هر سفرهٔ هفت سینی چیده می‌شود.

 برخی بر این باورند که سکه که نماد «دارایی» وآب که نماد «پاکی و روشنایی» است بهتر است در کنار هم قرار گیرند و سکه را درون ظرفی از آب سر سفره می‌گذارند. در سفره مرسوم است، میوه، گل، شیرینی‌های سنتی، ماهی قرمز، سبزی خوردن، کتاب آسمانی، دیوان شاعران، و آینه قرار دهند. پیشینه  بنا بر اطلاعات دانشنامه ایرانیکا تاریخچه این سنت مبهم است. در یک دوبیتی نسبتا متاخر آن را از زمان کیانیان بصورت هفت شین دانسته که شامل مواردی چون (شهد، شیر، شراب، شکر ناب، شمع و شمشاد) می‌شده‌است.

با این حال به روشنی این نظر مردود است ، چرا که «شهد» و «شراب» هردو واژه‌هایی عربی هستند. ایدهٔ «هفت شین» بیش‌تر توسط شبکه‌های فارسی زبان خارج از ایران پشتیبانی شده و گفته می‌شود که شراب پس از اسلام و به دلیل باورهای اسلامی، جایش را به سرکه داده‌است و هفت شین به هفت سین تبدیل شده‌است، حال آنکه واژهٔ شراب، خود پس از اسلام به ایران وارد شد و پیش از آن در فارسی از «می» بدین منظور استفاده می‌شده‌است. در زمان هخامنشیان در نوروز به روی هفت ظرف چینی غذا می‌گذاشتند که به آن هفت چین یا هفت چیدنی می‌گفتند.

 در کتاب فروری آمده‌است :در روزگار ساسانیان، قاب‌های زیبای منقوش و گرانبها از جنس کائولین، از چین به ایران وارد می‌شد. یکی از کالاهای مهم بازرگانی چین و ایران همین ظرف‌هایی بود که بعدها به نام کشوری که از آن آمده بودند «چینی» نام گذاری شد و به گویشی دیگر به شکل سینی و به صورت معرب «سینی» در ایران رواج یافتند. چنانچه مسلمانان قرآن، زرتشتیان اوستا و کلیمیان تورات را بر بالای سفره‌هایشان جای می‌دهند. بر سر سفره زرتشتیان در کنار اسپند و سنجد، «آویشن» هم دیده می‌شود که به گفته موبد فیروزگری خاصیت ضدعفونی کننده و دارویی دارد و به نیت سلامتی و بیشتر به حالت تبرک بر سر سفره گذاشته می‌شود....

با آرزوی سالی پر خیر و برکت برای شما دوستان خوبم

همین تا بعد...


 
روز من
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: تو لد ،متولد

 

 سلام و اما بعد

تو لد واژه ای ست در پی معنا شدن ،مفهومی است در تب و تاب رسیدن ،تولد گاه بهانه ای ست برای دلتنگ خود شدن ، شانه ای ست برای جستجوی خویش ،تولد گاهی بهانه ای ست برای یک جمع دوستانه برای چند لحظه با هم خندیدن ،برای خرید یک شاخه گل برای جاری شدن ، یک قطره اشک و کشیدن اهی از سر دلتنگی تولد علامتی است پر معنا در سر رسید زندگی ما ، گاه بهانه ای ست برای نوشتن یک متن یا سرودن یک شعر تولد گاه بهانه ای ست برای فریاد بودن رهایی از پیله تنهایی و اندکی به دنبال خود گشتن تولد مفهومی ست ناپیوسته در زندگی امروز ما 

 اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده

:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!

یک سال دیگه گذشت

یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟
...

نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع

از دل تنگی هایم باد بادکی خواهم ساخت و


آن را در هوای بی خیالی

پرواز خواهم داد
...

بی خیال دل ترک خورده ام ... فدای سرت


مــن متولدِ پاییزم،
فصــــل زردی
فصــــلِ بادِ وحشی
فصــــلِ شاعرهای پیر
فصــــل نقاشان بی نظیر
کس چه می داند
شایدم بس دلگیر

فصل نیـــــــــاز عاشق

تا نــــــــــــاز معشوق

امروز احساس میکنم خدا وقت بیشتری میذاره و به حرفام گوش میکنه پس مهربانم

خدایا به من توفیق تلاش در شکست

صبر در نومیدی..رفتن بی همراه..جهاد بی سلاح

کار بی پاداش..فداکاری در سکوت..دین بی دنیا..خوبی بی نمود عظمت بی نام… خدمت بی نان..ایمان بی ریا

 

 گستاخی بی خامی…مناعت بی غرور..عشق بی هوس ..تنهایی در انبوه جمعیت ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند…روزی کن


 
 
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سلام و اما بعد

۶ اکتبر مصادف بود با نود و دمین سالگرد تولد سهراب

یاد سهراب بخیر
که اگر بود صدا در می داد
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
و من آهسته به او میگفتم
هیچکس بود صدایت می زد
...با تو هستم سهراب
حرف های تو همه مثل یک تکه چمن روشن بود
یاد داریم به ما میگفتی
آب را گل نکنیم
آب را همه فهمیدند
مردم این سر رود
و چه کردند با آن
مردم آن سر رود؟
آب را خون کردند
چه به کارون کردند
نخلها پوسیدند
سروها خشکیدند
در گلستانه نه بوی علفی می آمد
و نه گل در دل آبادی
در پی نوری و لبخندی بود
ریشخندی شاید
اهل آبادیها سر رسیدن انبوه
و ز هر رهگذری پرسیدند
خانه دوست کجاست؟
و چنان تند و شتابان رفتند
که ترک خورد همه چینی تنهائیشان
چه حکایت کنم از گونه هایی که تو در خواب و همه تار میشد
چه حکایت کنم از بمبهایی که تو در خواب و همه افتادند
و هواپیمایی که از آن اوج هزاران پایی
بمب میریخت به خاک
و نمی اندیشیدکه به قانون زمین بر بخورد
جنگ خونینی بود
نه چنان جنگ خونین انار و دندان
نه چنان حمله کاشی مسجد به سجود
قتل بود از پی قتل
نه چنان قتل مهتاب به فرمان نرون
و تو میگفتی
من نمیخندم اگر بادکنک می ترکد
خوب شد رفتی و چشم تو ندید
خانه ها می ترکد
و من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
با همه مردم شهر زیر باران رفتم
چشمها را شستم
جور دیگر نتوان دید
آنگاه دانستم
کار من نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید اینست
که در اندوه گل سرخ شناور باشیم
خوش به حالت سهراب
اهل کاشان بودی
اهل کاشان ماندی
اهل کاشان مردی

همین تا بعد...


 
و اما عشق ...
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

 سلام و اما بعد

پ شت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند. پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.

   

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر..

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.

تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

همین تا بعد...


 
عید فطر در شعر و ادبیات پارسی
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سلام و اما بعد

باری‌، عید فطر، یکی از زمینه‌های مهم محتوایی شعر فارسی است‌، و نه تنها در حوزة محتوایی‌، که در حوزة مضمون‌سازی نیز با جلوة تمام حضور دارد. در دیوان اکثر شاعران بزرگ کهن‌، اشاراتی به اجمال یا تفصیل به عید فطر می‌توان یافت و جالب این که این عید، بیش از دیگر اعیاد اسلامی‌، مورد توجه و نظر شاعران ما بوده است‌. به‌راستی چرا این گونه است‌؟

شاید این توجه ویژه‌، از این روی باشد که رخ‌نمودن عید فطر، تأثیر محسوس‌تر و ملموس‌تری بر زندگی و سلوک فردی و اجتماعی جامعة اسلامی می‌گذارد، به‌ویژه بر شاعران‌، به دلایلی که خواهیم گفت‌. با عید فطر، آدمیان دوباره به بسیار چیزهایی دست می‌یابند که یک ماه تمام از آنها به طور مطلق یا نسبی برحذر بوده‌اند. و بسیاری از این چیزها، چه به واقع و چه به مجاز، چه در کسوت مادی و چه در هیأت معنوی‌، در زندگی شاعران ما حضوری جدّی داشته‌است‌. با این ملاحظه‌، هر گروه از شاعران‌، به مناسبت دلبستگیهای خویش‌، نگاهی ویژه به عید فطر داشته‌اند و به نوعی از رسیدن آن اظهار خرسندی کرده‌اند. این نگاهها را می‌توان در یک دید کلی‌، چنین دسته‌بندی کرد.

 

1. نگاه عشرت‌جویانه‌

 

هیچ نمی‌توان منکر عشرت‌جویی اهالی قدرت در ادوار مختلف تاریخی بود و نمی‌توان تصوّر کرد که شاعران درباری نیز در این عشرت‌جویی شریک و سهیم نبوده‌اند. شعر درباری ما شعری است بسیار زمینی‌، توأم با شادخواری و کام‌جویی‌. و برای این گونه شعر و شاعران‌، ماه مبارک رمضان همواره ناگوار بوده‌است‌. آنان چه به میل خویش و چه به اکراه و اجبار، در این ماه از می و مطرب کناره می‌گرفتند و البته در تمام این سی روز، منتظر هلال عید بودند تا دوباره بر سر کار همیشگی آیند. چنین است که در شعر این شاعران‌، ستایش عید توأم است با بدگویی شدیدی از ماه مبارک رمضان‌. و عید هم فقط از همین زاویه نگریسته می‌شود که درهای بسته را بازمی‌گشاید. ببینید که فرخی سیستانی چگونه به بهانة آمدن عید، ماه رمضان را می‌نکوهد.

روزه از خیمة ما دوش همی‌شد به شتاب‌ // عید فرخنده فراز آمد، با جام شراب‌ // چه توان کرد اگر روزه ز ما روی بتافت‌؟ // نتوان گفت مر او را که ز ما روی متاب‌ // چه شود گر برود؟ گو برو و نیک خرام‌ // رفتن او برهاند همگان را ز عذاب‌

و چنین است نگاه منوچهری‌، امیرمعزّی و بعضی دیگر شاعران درباری‌. این نگاه هرچند ستایش عید را در خود دارد، هیچ‌گاه نمی‌تواند مطلوب و مقبول کسانی باشد که عید را به واقع ادامة رمضان می‌دانند و بخشی دیگر از ضیافت پروردگار برای عالمیان‌.

 

2. نگاه مداحانه‌

 

در آثار بعضی شاعران درباری‌، نگرش دیگری نیز به عید فطر دیده می‌شود که از آن نگرش اول‌، قدری معتدل‌تر و بهنجارتر است‌. در اینجا به واقع ستایش عید، با اظهار ملال از رمضان همراه نیست‌، بلکه با خوشامد ممدوح همراه است‌. این شعرها، غالباً قصایدی‌اند که برای قرائت در مراسم روز عید سروده می‌شده‌اند و در آنها، شاعر بیش از هر چیز، کوشش دارد تا به سلطان یا حاکمی که ممدوح اوست‌، تبریکی شایسته و فراخور حال بگوید و در نهایت نیز سخن را به مدح او بکشاند. محور اصلی این شعرها، تقابل رمضان و عید نیست‌، بلکه تقارن عید و ممدوح است‌. چنین است که اینجا برخورد شاعر با رمضان ملایم‌تر و برای ما قابل تحمل‌تر است‌. در آثار خاقانی‌، انوری‌، محتشم کاشانی و بعضی دیگر قصیده‌سرایان‌، از این گونه شعرها می‌توان یافت و البته چنان که گفتیم‌، اینها غالباً قصیده‌اند و متناسب با ارائة تریبونی‌. در این قصیده‌ها، البته بحث عید و رمضان چندان ادامه نمی‌یابد و شاعر با گریزی ماهرانه‌، سخن را به موضوع اصلی شعر می‌کشاند که همان مدح ممدوح است‌. این هم نمونه‌ای از خاقانی شروانی برای این گونه شعر، که قصیده‌ای است مفصل و ما فقط چهار بیتش را نقل می‌کنیم‌. صبح‌خیزان کز دو دو عالم خلوتی برساختند // مجلسی بر یاد عید از خلد خوشتر ساختند // هاتف میخانه داد آواز کای جمع‌الصبوح‌ // پاسخش را آب لعل و کشتی زر ساختند شاعر پس از چند بیت در وصف عید که البته بسیار زیبا و هنرمندانه است‌، به اینجا می‌رسد چون به زر آب قدح کردند مژگان را طلی‌ // میخ نعل مرکبان شاه کشور ساختند // از این به بعد، مدح ادامه می‌یابد. //

 

3- نگاه رندانه‌

 

ما به نگاه عشرت‌جویانة شاعران دورة سامانی و غزنوی اشاره کردیم که همراه بود با یک سلسله اصطلاحات خاص‌، به‌ویژه اصطلاحات میخانه‌ای‌. این فرهنگ اصطلاحات‌، پس از طی‌شدن دوران شعر درباری‌، همانند میراثی ماندگار برای عصرها و دوره‌های بعد هم باقی ماند و شاعرانی که پس از آن حتی دلبستگی‌ای به آن حال و هوا نداشتند، نتوانستند خویش را از سیطرة این اصطلاحات برهانند. از سوی دیگر گرایشهای عرفانی و قلندرانه در شعر فارسی‌، زبانی رمزآمیز و تأویل‌پذیر طلب می‌کرد و همین‌، مایة شیوع بیشتر این اصطلاحات در شعرهای عارفانة ما شد. این رویکرد از سنایی غزنوی آغاز می‌شود و تا دهه‌های اخیر ادامه می‌یابد. چنین است که شاعران قرنهای بعد، حتی آنان که اهل زهد و عرفان بودند، با مجموعه اصطلاحات میخانه‌ای به سراغ عید رفتند. در این شعرها، ظاهر کلام بسیار نزدیک است به آنچه در شعرهای عشرت‌جویانه دیدیم‌، ولی تفاوت مهم این است که آن شعرها صریح بود و تأویل‌ناپذیر، ولی اینها ابهام‌آمیز است و رندانه‌. به واقع به صراحت نمی‌توان گفت آن قدحی که حافظ می‌گوید «هلال ماه به دور قدح اشارت کرد» چگونه قدحی است‌، در حالی که در شعر فرّخی و منوچهری‌، ماهیت این ظرف و مظروف آن‌، کاملاً روشن و آشکار بود. از سوی دیگر، در این شعرها، برخورد شاعر با ماه رمضان نیز بسیار محتاطانه است‌. او می‌داند که در ستایش می‌، می‌توان توجیهی عرفانی به دست داد، ولی در نکوهش رمضان‌، دیگر این کار سخت می‌شود. چنین است که مثلاً حافظ با ظرافت تمام از ماه رمضان می‌گذرد و بدون تأکید برآن‌، شعبان را به عید رمضان گره می‌زند. ماه شعبان مده از دست قدح‌، کاین خورشید // از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد اگر در شعرهای نوع اول‌، تقابل رمضان و عید مطرح بود و در شعرهای نوع دوم تقارن عید و ممدوح‌، در این نوع‌، تقارن عید و «می‌» درکار است و این‌، در شعر بیشتر شاعران مکتب عراق دیده می‌شود. و ما به مثالهایی از حافظ بسنده می‌کنیم‌. روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاست‌ // می ز خمخانه به جوش آمد و می بایدخواست‌ // و // بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد // هلال عید به دور قدح اشارت کرد//

 

4- نگاه هنرمندانه‌

 

ماه مبارک رمضان و هلال عید، جدا از جوانب محتوایی خویش‌، مایة یک سلسله مضمون‌سازیها نیز برای شاعران شده‌اند. بیشتر این مضمونها، در غزلهای عاشقانه دیده می‌شود و آن‌جاها که شاعر به نوعی میان عید و معشوق‌، مقارنه‌ای ایجاد می‌کند، همانند این و یا این رباعی زیبا از بیدل که در آن‌، عید بدون نگار بی‌ثمر دانسته می‌شود. عید آمده هر کس پی کار خویش است‌ // می‌نازد اگر غنی و گر درویش است‌ // من بی‌تو به حال خود نظرها کردم‌ // دیدم که هنوزم رمضان در پیش است‌ // یکی از دستگیره‌های مهم شاعران برای این مضمون‌سازی‌، تشابه «هلال‌» و «ابرو» است‌. هلال‌، نشانة مهم عید است و ابرو هم از ارکان جمال معشوق‌. بدین ترتیب‌، «عید» با «معشوق‌» گره می‌خورد و چه بسا مضمونها که از این رهگذر آفریده می‌شود. یک بیت زیبا از این نوع را در آغاز نوشته دیدیم‌. این هم مثالی دیگر که نام و نشان شاعرش بر من مجهول است‌ هلال عید می‌بینی و من پیوسته ابرویت‌ // مبارک باد بر تو عید و بر من دیدن رویت‌ // این نوع برخورد با عید، به‌ویژه در آثار شاعران مکتب هندی بسیار شایع و رایج است‌، چون شاعران این مکتب‌، بیش از این که عشرت‌مدار یا ممدوح‌مدار باشند، مضمون‌مدار هستند.

 

5- نگاه زاهدانه و عارفانه‌

 

از عصر سنایی و ناصرخسرو، در کنار دیگر گرایشهای موجود در شعر فارسی‌، یک گرایش زهدآمیز و عرفانی هم پای گرفت‌. این گرایش‌، در شعر عطار و مولانا جلال‌الدین تقویت شد و در شعر حافظ، با گرایش عاشقانه و رندانه پیوندی محکم یافت‌. باری‌، در شعر کسانی که از منظر زهد و عرفان به این موضوع نگریسته‌اند، به رمضان و عید از منظری دیگر پرداخته می‌شود که همان منظر شریعت و طریقت است‌. ولی برای شعری در این منظر، مصالح بیانی و اسباب مضمون‌سازی‌، در ماه مبارک بیشتر یافت می‌شود تا عید فطر. ماه رمضان سرشار است از مفاهیم مرتبط با زهد و عرفان مثل امساک‌، عبادت‌، شب‌زنده‌داری‌، شبهای قدر، قرآن و دیگر ملزومات این ماه‌. با این وصف‌، هیچ عجیب نیست که در این دیدگاه‌، رمضان پررنگ‌تر از عید جلوه کند و به واقع نیز این شاعران‌، بیشتر در ماه مبارک خیره شده‌اند، تا عید. اگر از عید هم سخنی به میان آمده است‌، نه در تقابل‌، که در ادامة رمضان است‌. پیشگام این حرکت‌، سنایی غزنوی است‌، با غزلی زیبا که در وصف رمضان دارد ای ماه صیام ارچه مرا خود خطری نیست‌ // حقا که مرا همچو تو مهمان دگری نیست‌ // از درد تو ای رفته بناگه ز بر ما // یک زاویه‌ای نیست که پرخون جگری نیست‌ // ای داده به باد این مه بابرکت و باخیر // مانا که‌ت از این آتش در دل شرری نیست‌ // و شکل کمال‌یافته‌اش را در شعر مولانا جلال‌الدین می‌بینیم‌. مولانا به واسطة طبع پرنشاط خود، نه تنها با عید، که با رمضان نیز برخوردی بسیار طرب‌انگیز دارد. گویا عید مولانا، از آغاز ماه رمضان شروع می‌شود.

 

آمد ماه صیام سنجق سلطان رسید // دست بدار از طعام‌، مائدة جان رسید // جان ز قطیعت برست‌، دست طبیعت ببست‌ // قلب‌ِ ضلالت شکست‌، لشکر ایمان رسید // و کسی که با رمضان چنین سرشار از طرب می‌شود، با عید چه خواهد شد؟ عید آمد و عید آمد وآن بخت سعید آمد // برگیر و دهل می‌زن‌، کان ماه پدید آمد // حضور رمضان و عید در دیوان شمس و مثنوی معنوی بسیار پررنگ و باشکوه است‌. به واقع بهترین «رمضانیه‌»ها «عیدانه‌»های شعر فارسی را در آثار مولانا جلال‌الدین می‌توان یافت و در این دیدگاه معنویت‌گرا، ما کسی را بالاتر از او سراغ نداریم‌.

 

سخن آخر چنان که دیدیم‌، حضور رمضان و عید در شعر کهن فارسی‌، بسیار چشمگیر و متنوع است‌. شاعران از منظرهای گوناگون به این موضوع نگریسته و هر یک فراخور طبع و طبیعت خویش‌، از آن سخن گفته‌اند.

همین تا بعد...


 
عاشقانه ایی با خدا
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سلام و اما بعد

خدای من

 

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

 

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

 

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

 

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی.

 

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

 

گفتم: مهربانترین ، دوست دارمت ...

گفت: عزیزتر از هر چه هست من هم دوست  دارمت

همین تا بعد...


 
شب عاشقی
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

خدایا

 

سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

تا هر چه را که تو دیر می خواهی زود

نخواهم،

و هر چه را تو زود می خواهی دیر نخواهم...

                                             

                                     "دکترشریعتی"  

 

خداوندا به من توفیقی ده که فقط یک روز بنده مخلص تو باشم که می دانم حتی ساعتی این چنین بودن بس دشوار است.خدایا سینه ام را چنان بگشای که درد های تمام عالم را در آن جای دهمحتی درد محکوم شدن به گناه های ناکرده ام را.خدایا می دانم که نادانم به ذره ای از علم بیکرانت دانایم کن.بارالها زبانم در ستایش تو قاصر است به من زبانی عطا کن تا گوشه ای اندک از رحمت بیکرانت را سپاس گویم.خداوندا راه گم کرده ام ، هدایتم کن.خدایا قلبم را از تمام کینه ها پاک کن که غیر از تو کسی را بر این کار قادر نیست.خداوندا به من صبری ده که بر سیلی دشمنان بخندم و با خنجرهای دوستان به رقص آیم.خدایا شرکم را به یکتاییت ، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت، حماقتم را به حکمتت، گناهانم را به رحمتت، عصیانم را به عزتت، تیرگی دلم را به نورت، بی حرمتی هایم را به قداستت، تنگ دستی و بخلم را به کرمت و ناسپاسی ام را به لطفت ببخش.خدایا به خیر و شر خود آگاه نیستم به علمت و به رحمتت هر آنچه خیر من در آن است بر من فرو فرست و هر آنچه شری برای من در آن است از من دور گردان.خدایا به من یقینی ده که جز تو در هستی هیچ چیز نبینم.خدایا به من دلی ده که  جز مهر تو در آن هیچ مهری را راه نباشد.خدایا به من قلبی ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفریده توست.خدایا به من زبانی ده که جز بر حمد تو گویا نگردد.خدایا هر آنچه دارم از آن توست پس آنچه خیر من است بر زبانم جاری کن تا از تو تمنایش کنم که خود بسیار نادانم.خدایا خواسته هایم بسیارند ولی هیچ چیز در قبال آنها ندارم. پس تو از مخزن بی انتهای کرمت آنها را به من عطا کن.خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردی می خوانمت پس دعایم را اجابت فرما.......

 


 
قاصدک سبز
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سلام و اما بعد

امروز چهارم شهریورماه و بیستمین سالگرد جاودانگی مهدی اخوان ثقاصدک سبز:

«قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟

از کجا، وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی» ، ای مایه ی امید، بگو

که تو را چشم به راهیم همه

آنقدر زهد و ریا و دغل و یاوه فزون گشته کنون

که همه زنده دلان در پی اخبار تو اند

گرچه امید که نومید شد از جور زمان

گفت اندر دل من، «همه کورند و کرند»

لیکن این گاه زمانی دگر است.

چه بسا دل که ز گرمای خرد گرم شده است.

و دگر کور و کری در دل بیداری نیست.

دست زین غربتی اندر وطن خویش مدار،

که به دستان تو محتاج شدم؛

تا که دستان مرا در دل این شام سیه،

گیرد و تا به سرای خرد و صبح سپید،

رهنمونم سازد.

اینک ای قاصد اخبار بهاری تو بدان

گر که آواز کنی در شب، آواز رساست!

قاصدک از لب فریاد اینک

تو به امید سلامی برسان

به امیدی که تو را هدیه به ما داد بگو:

آری، آری،«خبری هست هنوز

مانده خاکستر گرمی جایی»

زیر آن آتش سرخیست نهان

که به هوهوی نسیمی که حجاب و کفن ساکت خاکستر را

بدرد از تن آن آتش سرخ

شعله ور خواهد شد.

آتش شعله شب تار من و شام تو را

گرم و روشن چو دم نیک تو بخرد سازد.

قاصدک، چون فریاد

رویی اندر بر امید نداشت

در کلامش ز شفیعی دم زد،

تا شفاعت کند از او به سرای سخن نغز امید.

چون که فریاد درون قفس تنگ نفس حبس شده است؛

و به سان گـَوَنی گشته که پابسته به خاک صحراست،

از نسیم سحری خواهش کرد؛

تا به باران و شکوفه ها سلامی بکند.

راستی، یادم رفت!

قاصدک، آن گون بسته به صحرا هم سوخت،

تا ز گرمای اجاق امید

باز خردک شرری شعله کشد.

آن گَـوَن سوخت که فردا باران

باز بر روی گلی شبنم پاکی بشود؛

سوخت تا قلب شقایق بتپد؛

سوخت تا فکر شکوفه ها چو گل باز شود.

قاصدک! حرف زیاد است ولی فرصت نیست؛

این پیام آخر:

قاصدک، سبز بمان!

و اگر روزی دیدی که نسیمی بوزد،

تو سوارش بشو و دشت به دشت

بگشا پوشش خاکستر را

از تن آتش سرخ

شاید این شام، شود روشن و گرم،

یا شعاعی به نشان

برسد محضر خورشید و بگوید، برگرد!

 همین تا بعد...


 
و اما عشق
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سلام و اما بعد

 

ای‌ که‌ می‌پرسی‌ نشان‌ عشق‌ چیست‌ عشق‌ چیزی‌ جز ظهور مهر نیست‌

عشق‌ یعنی‌ مهر بی‌اما، اگر عشق‌ یعنی‌ رفتن‌ با پای‌ سر

عشق‌ یعنی‌ دل‌ تپیدن‌ بهر دوست‌ عشق‌ یعنی‌ جان‌ من‌ قربان‌ اوست‌

عشق‌ یعنی‌ مستی‌ از چشمان‌ او بی‌لب‌ و بی‌جرعه، بی‌می، بی‌سبو

عشق‌ یعنی‌ عاشق‌ بی‌زحمتی‌ عشق‌ یعنی‌ بوسه‌ بی‌شهوتی‌

عشق‌ یار مهربان‌ زندگی‌ بادبان‌ و نردبان‌ زندگی‌

عشق‌ یعنی‌ دشت‌ گلکاری‌ شده‌ در کویری‌ چشمه‌ای‌ جاری‌ شده‌

یک‌ شقایق‌ در میان‌ دشت‌ خار باور امکان‌ با یک‌ گل‌ بهار

در خزانی‌ بر گریز و زرد و سخت‌ عشق، تاب‌ آخرین‌ برگ‌ درخت‌

عشق‌ یعنی‌ روح‌ را آراستن‌ بی‌شمار افتادن‌ و برخاستن‌

عشق‌ یعنی‌ زشتی‌ زیبا شده‌ عشق‌ یعنی‌ گنگی‌ گویا شده‌

عشق‌ یعنی‌ ترش‌ را شیرین‌ کنی‌ عشق‌ یعنی‌ نیش‌ را نوشین‌ کنی‌

عشق‌ یعنی‌ اینکه‌ انگوری‌ کنی‌ عشق‌ یعنی‌ اینکه‌ زنبوری‌ کنی‌

عشق‌ یعنی‌ مهربانی‌ درعمل‌ خلق‌ کیفیت‌ به‌ کندوی‌ عسل‌

عشق، رنج‌ مهربانی‌ داشتن‌ زخم‌ درک‌ آسمانی‌ داشتن‌

عشق‌ یعنی‌ گل‌ بجای‌ خارباش‌ پل‌ بجای‌ این‌ همه‌ دیوار باش‌

عشق‌ یعنی‌ یک‌ نگاه‌ آشنا دیدن‌ افتادگان‌ زیرپا

زیرلب‌ با خود ترنم‌ داشتن‌ برلب‌ غمگین‌ تبسم‌ کاشتن‌

عشق، آزادی، رهایی، ایمنی‌ عشق، زیبایی، زلالی، روشنی‌

عشق‌ یعنی‌ تنگ‌ بی‌ماهی‌ شده‌ عشق‌ یعنی‌ ماهی‌ راهی‌ شده‌

عشق‌ یعنی‌ مرغهای‌ خوش‌ نفس‌ بردن‌ آنها به‌ بیرون‌ از قفس‌

عشق‌ یعنی‌ برگ‌ روی‌ ساقه‌ها عشق‌ یعنی‌ گل‌ به‌ روی‌ شاخه‌ها

عشق‌ یعنی‌ جنگل‌ دور از تبر دوری‌ سرسبزی‌ از خوف‌ و خطر

آسمان‌ آبی‌ دور از غبار چشمک‌ یک‌ اختر دنباله‌دار

عشق‌ یعنی‌ از بدیها اجتناب‌ بردن‌ پروانه‌ از لای‌ کتاب‌

عشق‌ زندان‌ بدون‌ شهروند عشق‌ زندانبان‌ بدون‌ شهربند

در میان‌ این‌ همه‌ غوغا و شر عشق‌ یعنی‌ کاهش‌ رنج‌ بشر

ای‌ توانا ناتوان‌ عشق‌ باش‌ پهلوانا، پهلوان‌ عشق‌ باش‌

پوریای‌ عشق‌ باش‌ ای‌ پهلوان‌ تکیه‌ کمتر کن‌ به‌ زور پهلوان‌

عشق‌ یعنی‌ تشنه‌ای‌ خود نیز اگر واگذاری‌ آب‌ را بر تشنه‌تر

عشق‌ یعنی‌ ساقی‌ کوثر شدن‌ بی‌پرو بی‌پیکر و بی‌سرشدن‌

نیمه‌ شب‌ سرمست‌ از جام‌ سروش‌ در به‌ در انبان‌ خرما روی‌ دوش‌

عشق‌ یعنی‌ خدمت‌ بی‌منتی‌ عشق‌ یعنی‌ طاعت‌ بی‌جنتی‌

گاه‌ بر بی‌احترامی‌ احترام‌ بخشش‌ و مردی‌ به‌ جای‌ انتقام‌

عشق‌ را دیدی‌ خودت‌ را خاک‌ کن‌ سینه‌ات‌ را در حضورش‌ چاک‌ کن‌

عشق‌ آمد خویش‌ را گم‌ کن‌ عزیز قوتت‌ را قوت‌ مردم‌ کن‌ عزیز

عشق‌ یعنی‌ مشکلی‌ آسان‌ کنی‌ دردی‌ از درمانده‌ای‌ درمان‌ کنی‌

عشق‌ یعنی‌ خویشتن‌ را گم‌ کنی‌ عشق‌ یعنی‌ خویش‌ را گندم‌ کنی‌

عشق‌ یعنی‌ خویشتن‌ را نان‌ کنی‌ مهربانی‌ را چنین‌ ارزان‌ کنی‌

عشق‌ یعنی‌ نان‌ ده‌ و از دین‌ مپرس‌ در مقام‌ بخشش‌ از آئین‌ مپرس‌

هرکسی‌ او را خدایش‌ جان‌ دهد آدمی‌ باید که‌ او را نان‌ دهد

در تنور عاشقی‌ سردی‌ مکن‌ در مقام‌ عشق‌ نامردی‌ مکن‌

لاف‌ مردی‌ می‌زنی‌ مردانه‌ باش‌ در مسیر عاشقی‌ افسانه‌ باش‌

دین‌ نداری‌ مردی‌ آزاده‌ شو هرچه‌ بالا می‌روی‌ افتاده‌ شو

در پناه‌ دین‌ دکانداری‌ مکن‌ چون‌ به‌ خلوت‌ می‌روی‌ کاری‌ مکن‌

جام‌ انگوری‌ و سرمستی‌ بنوش‌ جامه‌ تقوی‌ به‌ تردستی‌ مپوش‌

عشق‌ یعنی‌ ظاهر باطن‌نما باطنی‌ آکنده‌ از نور خدا

عشق‌ یعنی‌ عارف‌ بی‌خرقه‌ای‌ عشق‌ یعنی‌ بنده‌ بی‌فرقه‌ای‌

عشق‌ یعنی‌ آن‌ چنان‌ در نیستی‌ تا که‌ معشوقت‌ نداند کیستی‌

عشق‌ باباطاهر عریان‌ شده‌ در دوبیتی‌های‌ خود پنهان‌ شده‌

عاشقی‌ یعنی‌ دوبیتی‌های‌ او مختصر، ساده، ولی‌ پرهای‌ و هو

عشق‌ یعنی‌ جسم‌ روحانی‌ شده‌ قلب‌ خورشیدی‌ نورانی‌ شده‌

عشق‌ یعنی‌ ذهن‌ زیباآفرین‌ آسمانی‌ کردن‌ روی‌ زمین‌

هرکه‌ با عشق‌ آشنا شد مست‌ شد وارد یک‌ راه‌ بی‌ بن‌بست‌ شد

هرکجا عشق‌ آید و ساکن‌ شود هرچه‌ ناممکن‌ بود ممکن‌ شود

در جهان‌ هر کار خوب‌ و ماندنی‌ است‌ ردپای‌ عشق‌ در او دیدنی‌ست‌

سالک» آری‌ عشق‌ رمزی‌ در دل‌ست‌ شرح‌ و وصف‌ عشق‌ کاری‌ مشکل‌ست‌

عشق‌ یعنی‌ شور هستی‌ درکلام‌ عشق‌ یعنی‌ شعر، مستی‌ والسلام‌

همین تا بعد...
«

 
حقیقت و حالات عشق
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: عرفان ،عشق ،عاشقی ،فلسفه

سلام و اما بعد

یه سلسله مباحث  عرفانی و سلوک عشق از این هفته آغاز میکنم تا چه قبول افتد و چه در نظرآید

  ای عزیز این حدیث را گوش دار که مصطفی- علیه السلام- گفت:.« مَنْ عَشِقَ وَعَفَّ ثُمَّ کَتَمَ فماتَ ماتَ شهیداً »
هرکه عاشق شود و آنگاه عشق پنهان دارد و بر عشق بمیرد شهید باشد. اندر این تمهید عالم عشق را خواهیم
گسترانید هرچند که میکوشم که از عشق درگذرم، عشق مرا شیفته و سرگردان می دارد؛ و با این همه او غالب
می شود و من مغلوب. با عشق کی توانم کوشید؟!
کارم اندر عشق مشکل میشود
هر زمان گویم که بگریزم ز عشق
خان و مانم در سر دل می شود
عشق پیش از من بمنزل می شود

 


 
خسته
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سلام و اما بعد

پاهایم درد می کند، از بس که روی پای خودم ایستاده ام....!!!

همین تا بعد...


 
حس غریب
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سلام و اما بعد

 

همیشه یه حسه قشنگی تو سینه ام بود

سال ها اون حس رو، سالم نگه داشتم

تا می خواستم بهت بگم که ...........

ولی چیزی مانع گفتنش می شد

هر روز واست می گفتم از قصه ی شیرین و فرهاد

تا بهت بگم............ولی باز هم نشد

هر کاری کردم که قفل قلبم باز بشه

تا سکوت لبام بشکنه

تا بهت بگم............ولی نشد

نمی د ونم ، ترس بود یا بازی تقدیر

کلید این قفل خیلی وقته گم شده

حالا ماه هاست که از قصه ی ما می گذ ره

تو نیستی و من موند م و یه حس غریب

همین تا بعد...


 
زندگی سراسر احساس است!
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سلام و اما بعد

دیرزمانی است که انتظار مرا احاطه کرده

انتظاری که پایان مبهمی دارد

انتظاری که بیش از پیش دشوار می شود

وقتی زمانه نهی ات می کند

وقتی سیاهی و پلیدی در اطرافت سایه می گستراند

وقتی همراهی نداری

و

وقتی نمی توانی او را لمس کنی ...

 

ساعتی پیش بود

یا شاید چند روزی باشد که

آسمان اجازه داد گستره اش را نظاره کنم

همه می گویند هوا ابری است

یا حداقل با روزهای پیش فرقی ندارد

اما من آسمان را صاف می بینم!

آیا این فقط یک احساس است؟

نمی دانم

شاید بتوانم آگاهی ، را بیابم که قانعم کند زندگی سرسر احساس است

همین تا بعد....


 
رجعت سرخ ستاره
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

درود یاران و اما بعد

٢٩ خرداد یاد آور سالروز شهادت دکتر علی شریعتی است

از او گفتن و نوشتن سخت است از او باید نوشید و نیوشید .....

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت.

چه هراسی بالاتر از اینکه کسی خود را در درون خویش گم کرده باشد.

خداوند نعمت بزرگی که به آدمها داده است این است که ازشنیدن سکوت عاجزند واز این روست که همگی آسوده و خوش زندگی می کنند.

دیکتاتوری و آزادی از اینجا ناشی نمیشود که یک مکتب خود را حق بشمارد یا ناحق. بلکه از اینجا ناشی میشود که آیا حق انتخاب برای دیگران قائل است یا قائل نیست.

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد . من او را دوست داشتم. وقتی او تمام کرد من شروع کردم . وقتی او تمام شد من آغاز شدم. و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن.

همین تا بعد....


 
طرح 1
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سلام و اما بعد 

 

شب ظلمت و بیابان، به کجا توان رسیدن.....

 

همین تا بعد.....


 
← صفحه بعد